فارسی | عربی | اردو | English
سلام علیکم به سایت مبلّغان مجتمع آموزش عالی فقه خوش آمدید. لطفاً با درج نظرات خود در بخش نظرخواهی مطالب سایت ما را در ارائه خدمات بیشتر یاری فرمایید. با تشکر

صفحه اصلی > روضه ها 


  چاپ        ارسال به دوست

شهادت حضرت قاسم علیه السلام

موضوع : شهادت حضرت قاسم علیه السلام

(مرثیه خوان : استاد احمدی میانجی)

امام مجتبی علیه السلام حداقل دو پسرش در کربلا شهید شدند. زیادتر از این هم گفته ­اند. یکی قاسم بن الحسن علیه السلام است که از حضرت امام حسین علیه السلام با اصرار اجازه گرفته و به میدان آمده، و بر خلاف همه شهدا، نوشته ­اند حضرت اجازه نمی­ داد. در بعضی از مقاتل دیدم که قاسم بن الحسن علیه السلام متوسل به وصیت پدر شده، وصیت کتبی بود یا شفاهی نمی­ دانم. ولی آمد عرض کرد که عموجان! پدرم وقتی از دنیا می­ رفت، (قاسم آن وقت خیلی کوچک بوده) این جمله را به من فرمود: قاسم وقتی دیدی کار عمو خیلی سخت شده، نوبت تو است. وقتی به وصیت پدر متوسل شد، حضرت امام حسین علیه السلام دست در گردن قاسم انداخت. قاسم هم دست در گردن امام حسین علیه السلام: «فبَکَیا حتّی غُشِیَ علیهِما»: این قدر گریه کردند که هر دو بی حال شدند.

راوی می­ گوید: من دیدم پسری از خیمه ­ها بییرون آمد «کاَّنه فَلقَهُ قَمرٍ»: مثل اینکه پاره ماه بود. این قدر زیبا بود و فراموش نمی ­کنم که بند یک لنگه کفشش را هم نبسته بود. شاید زرهی که به تنش بخورد نبوده که بپوشد. چون قاسم کوچک بود، سیزده سال یا چهارده سال داشت شاید این طور بوده، زره که لباس جنگی بوده بر تنش نبوده و نپوشیده باشد. علی کل حالٍ آمد خودش را معرفی کرد و جنگ زیادی کرد، با آن ترتیبی که شنیده­ اید، آن ظالم با آن شمشیر بر فرق مبارکش زد، قاسم صدا زد «یا عمّاه ادرکنی»: مرا دریاب عموجان. امام حسین  علیه السلام در مقتل این تعبیر هست که اباعبدالله مانند باز شکاری خیلی با عجله به بالین قاسم آمد. در زیارت ناحیه مقدسه یک جمله دارد تقریباً عرض می ­کنم امام حسین علیه السلام این جمله را فرموده باشد: پسر برادرم امروز روزی است که عمو، کمک ندارد، والله یوم قَلَّ کَثُرَ هذا و لله یوم کثر واتره و قلّ ناصره واتِرُه: امروز روزی است که عمو هیچ کمک و یاوری ندارد.

راوی می­ گوید: دیدم اباعبدالله  علیه السلام ایستاده است و قاسم هم جان می ­دهد. حیاتش دارد تمام می شود. یکی از پاهایش را دراز می ­کند، یکی را جمع می ­کند. بعد می­ گوید: دیدم اباعبدالله  علیه السلام خم شد، دستها را زیر بدن قاسم برد، قاسم را به سینه­ اش چسباند اما می ­گوید: دیدم پاهای قاسم روی زمین کشیده می­ شد. نمی­دانم زیر سُمِ اسبها چه شده بود که بدن قاسم این طور شده بود. قاسم را آورد در خیمه شهدا، کنار نعشِ علی روی زمین گذاشت.

دومین پسر امام حسن علیه السلام عبدالله بود که می ­گویند کوچکتر بوده. این بچه آمد جلو خیمه­ ها دید یک جایی مرتب شمشیر است که پایین می ­آید. مردم از اطراف جمع شدند و یک جایی این طوری است. از عمه سؤال کرد، عمه آنجا چیست؟ بی­بی زینب علیها السلام فرمود: آنجا عمویت حسین علیه السلام است دارند او را می ­زنند. به هر نحوی بود عبدالله علیه السلام از دست عمه خلاص شد و خودش را به عمو رسانید. دید یک نفر شمشیر را بلند کرده که بزند، دستش را جلو آورد. دست عبدالله علیه السلام قطع شد و به پوست آویزان شد، تحمل زخم را نداشت. خودش را به سینه اباعبدالله علیه السلام چسبانید.

اباعبدالله علیه السلام فرمود: صبر کن! پسر برادرم صبرکن! تحمل داشته باش بعضی ­ها می ­گویند: یک نفر با تیر، عبدالله را روی سینه اباعبدالله شهید کرد. اما در بعضی مقاتل نوشته ­اند نانجیبی آمد عبدالله را برداشت و جلو روی اباعبدالله، سر از تن او جدا کرد. نمی ­دانم اینجا اباعبدالله علیه السلام چه حالی داشته است.؟!


١٤:٠٩ - شنبه ١ شهريور ١٣٩٣    /    شماره : ٥٣١٦٧    /    تعداد نمایش : ٩٨٢


نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





چند رسانه ای
کلیه حقوق این سایت متعلق به مدیریت ارتباطات و بین الملل مجتمع آموزش عالی فقه می باشد.