فارسی | عربی | اردو | English
سلام علیکم به سایت مبلّغان مجتمع آموزش عالی فقه خوش آمدید. لطفاً با درج نظرات خود در بخش نظرخواهی مطالب سایت ما را در ارائه خدمات بیشتر یاری فرمایید. با تشکر

صفحه اصلی فراخوان جشنواره تبلیغ نوین درباره پایگاه تبلیغ ناب نشریات تبلیغ کتابخانه تبلیغ خاطرات تبلیغی ارتباط با ما
صفحه اصلی > روضه ها > امام حسین علیه السلام > از مدینه تا کربلا 


  چاپ        ارسال به دوست

شهادت حضرت مسلم علیه السلام

موضوع : شهادت حضرت مسلم علیه السلام

این کلمه ما اهل کوفه نیستیم را گفتم می دانید چرا یادم افتاد؟ یاد حضرت مسلم علیه السلام افتاد. هجده هزار نفر بیعت کردند. وقتی نامه حضرت امام حسین علیه السلام را می خواند هِقّ و هِقّ از شوق گریه می کردند. اما حضرت مسلم علیه السلام، نماز عشا را که خواند. یک نفر را پیدا نکرد که راه را نشانش بدهد، بگوید آقا از این کوچه برو حضرت مسلم علیه السلام آدم بیکاری نبود که کوچه ­ها را بگردد. بلد نبود، تَهِ کوچه می ­رفت می­ دید بن بست است برمی­ گشت. کوچه ­های قدیم هم پیچ اندر پیچ بود. تنها کوچه­ ها را می ­گشت. قول دادند و آن طور شکستند. آن طور قول دادند و آن طور خودشان شمشیر برداشتند و آمدند برای جنگ.

من این را عرض می­ کنم، مدرک ندارم من حضرت مسلم علیه السلام را جوان نمی ­دانم، یعنی جوان چهل ساله هم نمی­ دانم، به نظر می­ آید در حدود سنِّ حضرت امام حسین علیه السلام بوده، چون در بعضی جاها است که در جنگ صفین جزء فرماندهانِ گردانها بوده یک بچه را فرمانده گردان نمی ­کنند؟ از سال 36 تا سال 60، بیست و چهار می ­شود. در جنگهای زمان خلیفه دوم گاهی از رؤسای گردان ها و تیپ­ ها بوده. حتی برای این کار که امام حسین علیه السلام او را انتخاب کرده حدود سنش معلوم می ­شود، اصلاً از کار معلوم است که چطور بوده. او را فرستاده برای شهری که از بزرگترین شهرهای اسلامی است. شهر پرغوغا و پرجنجالی است. احزاب و قبائل مختلف هستند. فرستاده که آنجا را اداره کند آن هم شهری که هنوز حکومت یزید در آنجا برقرار است. هنوز مأموران یزید دارند آنجا را اداره می­ کنند. لذا من مدرک ندارم و مدرکم همین­ هاست. ولی به نظرم می ­آید حضرت مسلم علیه السلام از پنجاه به بالا بوده. پنجاه و شش، پنجاه و هفت، همین حدودها بوده. در قضیه کربلا آل عقیل خیلی کشته داده. اصلاً می ­شود گفت که خانه عقیل تقریباً خالی شد. فلذا آن قاصدی که از طرف ابن زیاد آمده بود می­ گوید : من از کوچه بنی هاشم که رد می­ شدم وقتی خبر را گفتم از خانه­ های آل عقیل صدای گریه بلند شد. چون پسران عقیل یکی حضرت مسلم علیه السلام بود، بقیه پسرها اکثراً شرکت کرده بودند. پسران حضرت مسلم علیه السلام شرکت کرده بودند. حضرت مسلم علیه السلام برای چنان مسئولیت سنگینی اعزام شده بود. مردم هم همان طور که عرض کردم گریه ­ها کردند و اظهار وفا و صفا کردند. اما تنها در بین این جمعیت هلال بن نافع بلند شد یک سخنرانی کرد. رو به حضرت مسلم علیه السلام گفت : آقا این گریه­ ها را شما می­ بینید، من هم می­ بینم. ولی دلِ اینها را نمی­ دانم چطوری است؟ اما من خودم این شمشیر را برداشته دنبال شما هستم، هرکجا رفتید می­آیم. من خودم، خودم را می ­شناسم، گفت و رفت، در راه به امام حسین علیه السلام ملحق شد و در کربلا هم شهید شد. مسلم بن عوسجه مسئول تدارکات حضرت مسلم علیه السلام بود. حبیب بن مظاهر و خیلی از بزرگان بودند.

چند چیز در قضیه حضرت مسلم علیه السلام است که من هنوز نتوانسته ­ام حل کنم، یکی این قصه است که چطور شد و کجا ماندند این بزرگانی که در کربلا هم شهید شدند؟ کجا بودند این بزرگان که آن شب یک نفر از آنها حضرت مسلم علیه السلام را به خانه­ اش ببرد و راه بدهد اقلّاً راه را نشان بدهد، که بیرون نماند و در کوچه نگردد. «و کان مُتردا فی اَرِقَّهِ الکُوفَۀ» : در کوچه­ های بن ­بست کوفه می ­رفت و برمی گشت. از این کوچه تاریک تا آخر می ­رفت می­دید بن ­بست است برمی ­گشت می ­رفت و برمی ­گشت از صبح مشغول فعالیت بود. تشنه، بلکه گرسنه، خسته، افسرده، غریب، هیچ کمکی نداشت. همه شهر هم علیه او شده ­اند. دستور گرفتنش را هم داده ­اند. برای گرفتنش جایزه هم صادر کرده ­اند. «و کان مُتَردِّداً فی اَزِمهِ الکُوفَۀ». همین طور که می ­رفت و برمی ­گشت رسید به درِ خانه­ ای، دید زنی بر درگاه دری ایستاده است. فرمود : «یا اَمَۀَ اللهِ اِسقینی» (به قول ما) خانم یک مقدار آب به من بدهید. رفت آب آورد و آقا خورد. کاسه را پس داد. خانم کاسه را گذاشت و برگشت دید این آقا نشسته. خانم هم منتظر پسرش بود. در شهر انقلاب شده بود. شلوغ بود، نگران پسرش بود. از نشستنِ آقا، ظنین شد.

گفت: آقا اینجا نشسته ­ای؟ چرا به خانه ­ات نمی ­روی؟ حضرت جواب نداد. دفعه دیگر تکرار کرد. حضرت باز جواب نداد. دفعه سوم این جمله را گفت و اضافه کرد: من راضی نیستم درِ خانه من بنشینی، ببین رفتار آل علی علیهم السلام این طور است. نگفت چاره ندارم، ضرورت دارم. از جا بلند شد به محض اینکه گفت : من راضی نیستم، حضرت مسلم علیه السلام از جا بلند شد اما یک جمله فرمود، فرمود : خانم من در این شهر کسی ندارم، خانه ندارم، خانم عرض کرد: شما چه کسی هستید؟ که در شهر، کسی ندارید؟

فرمود : من مسلم بن عقیل هستم.

دنیا را ببین، غربالِ امتحان خدا یک تکان خورده، یک زن از امتحان درآمده. آن شب غربال تکان خورد فقط یک زن قبول شد.

عرض کردم من سَر درنیاوردم که حبیب چطور شده؟ مسلم چطور شده، گرفتار بودند در چه شرایطی بودند؟ من نمی ­دانم شاید گرفتار بودند ولی در این شهرِ دویست یا سیصد هزار نفری آن روز، یک خانم پیدا شد و به مسلم جا داد.

تا اسم مسلم علیه السلام را شنید، گفت: آقا بفرمایید، بفرمایید منزل متعلق به خودتان است. حضرت مسلم علیه السلام را آورد در یک اتاق مخصوص، برایش غذا آورد، برایش وسیله استرحت آورد. اما مثل اینکه حضرت چیزی میل نفرمود. مشغول عبادتش بود.[1]

حضرت مسلم علیه السلام در دلش دو تا نگرانی بود. یکی اینکه آیا من این وظیفه را به خوبی انجام دادم یا خوب انجام ندادم و مسولیت شرعی باقی است، او یقیناً می ­دانست او را می­ کشند. این را هم می­ دانست که به امام حسین علیه السلام نامه نوشته بیاید. نگران این هم بود که به امام حسین علیه السلام نامه نوشتم بیاید، چگونه خواهد بود؟ من گزارش کردم خیانت شده نشد؟ خیانت در امانت شده نشد؟ امام حسین علیه السلام می ­آید و گرفتار می ­شود. می ­گویند در همان عبادت، در نماز، در آه و تضرع و راز و نیازش، مختصری خواب رفت. تا چشمش خواب گرفت، امیرالمؤمنین علیه السلام را خواب دید. فرمود : مسلم! فردا شب پیش ما هستی. یعنی مهمان امیرالمؤمنین علیه السلام است. مسلم علیه السلام از خواب بیدار شد، من خیال می­ کنم، یک نگرانی ­اش رفت. یعنی به او اطمینان دادند قبول کردیم. مأموریت را خوب انجام دادی. مسئولیت را خوب به آخر رساندی. شب که از دنیا رفتی مهمانِ ما هستی، نگران نباش. اما نگرانی دیگر در دلش مانده بود که امام حسین علیه السلام چگونه می ­شود؟ لذا برای انجام وظیفه دو تا وصیت کرده، دشمن خبردار شد، ریختند در خانه و حضرت بلند شد شمشیرش را برداشت، اینها را با شمشیر از خانه بیرون کرد. جنگ کرد. از اطراف که می زدند، از پشت بام هم نی ­ها را آتش می ­زدند و روی سرش می ­ریختند حضرت مسلم علیه السلام هم پناه نداشت. دو روز است چیزی نخورده، غذا نخورده، بلکه آب هم به اندازه کافی نخورده، لب تشنه است. تنها، غریب، همه شهر علیه او همراه شده­ اند. نوشته­ اند گاهی کمربندِ کسی را می ­گرفت و به پشت ­بام پرت می ­کرد. خیلی با شجاعت می ­جنگید. پسر اشعث کسی را فرستاد از ابن زیاد کمک خواست. ابن زیاد گفت : گرفتن یک نفر این قدر کمک نمی ­خواهد اگر تو را کربلا بفرستم چه می ­گویی؟ پسر اشعث برای ابن زیاد جواب فرستاد که بگو مرا برای گرفتن یک بقال که نفرستادی. این مسلم بن عقیل است.

خلاصه حضرت مسلم علیه السلام گرفتار شد. جهتش چه بود، و چرا گرفتار شد. شمشیرش را گرفتند، دستانش را از پشت سر بستند، سوار استر کردند، شروع کرد گریه کردن یک نفر گفت : مسلم چرا گریه می ­کنی؟ کاری که اقدام کردی این هم دنبالش بود، فرمود : من برای خودم گریه نمی­ کنم. «وَ اِنّما اَبکی لِاَهلی» : من برای خانواده ­ام گریه می ­کنم، برای امام حسین علیه السلام گریه می ­کنم. من نامه نوشتم بیاید، حتماً زن و بچه ­اش را برداشته دارد می ­آید. من برای امام حسین علیه السلام گریه می ­کنم. پیش از اینکه امام حسین علیه السلام برای حضرت مسلم علیه السلام گریه کند، مسلم برای امام حسین علیه السلام گریه کرد.

اینجا وصیت کرد فرمود : پسر اشعث، یک نامه از طرف من به امام حسین علیه السلام بنویس که مسلم گرفتار شده و می­گوید به اینجا نیا.

او را به دارالاماره بردند، وقتی او را به کاخ ابن زیاد وارد کردند. ابن زیاد چه حرفهایی که زده، بد دهنی کرده، مسلم علیه السلام چه جواب شجاعانه ­ای داده (کار ندارم). تا وقتی گفت : تو را می­کشیم. رو کرد به اهل مجلس که یک نفر پیدا کند و وصیت بنماید. کسی را پیدا نکرد. فقط عمر سعد را پیدا کرد. فرمود: یابن سعد من چند کلمه وصیت دارم. وصیت مرا گوش بده، حاضر نشد.

ابن زیاد گفت : چرا گوش نمی ­کنی، مانعی نیست گوش کن. رفت یک گوشه و گفت : عمرسعد! من از روزی که به کوفه وارد شده ­ام قرض کرده ­ام (بارک الله مسلم) یعنی من از بیت ­المال خرج نکرده ­ام. من مال مردم را نخورده­ ام، قرض کرده­ ام، شمشیر مرا می­ فروشی، قرض ­های مرا می ­دهی.

دوم: وصیت کرده و گفت: پسر سعد بعد از کشته شدن، بدن مرا بگیر و دفن کن و نگذار در کوچه­ ها بماند.

سوم : وصیت کرده گفت: پسر سعد! من به امام حسین علیه السلام نامه نوشته ­ام بیاید، او هم زن و بچه اش را برداشته و دارد می ­آید. یک نامه بنویس آقا نیاید.[2]

نامه در یکی از منزلها به امام حسین علیه السلام رسید. جوانان بنی هاشم اطراف حضرت نشسته بودند. یک دفعه دیدند نامه را در آورد. فرمود : «بسم الله الرحمن الرحیم. اَتینا خبرٌ عظیمٌ» : خبر ناگواری برای ما آمده، مسلم علیه السلام را کشته ­اند. تا گفت مسلم را کشته ­اند در خیمه صدای گریه بلند شد. فرزندان مسلم، برادران مسلم، پسر عموی مسلم، گریه­ها برای مسلم کردند. اگر در کوفه فقط آن زن برای مسلم علیه السلام گریه کرد. اگر در کوفه، کسی نبود برای مسلم علیه السلام گریه کند. اگر در طناب به پای مسلم علیه السلام بستند و در کوچه کشاندند، اما در وسط راه، برای امام حسین علیه السلام خبر شهادت مسلم علیه السلام را که داد جوانان بنی هاشم برای مسلم علیه السلام گریه ­ها کردند. امام حسین علیه السلام از آن خیمه بلند شد و آمد در خیمه خانم ­ها نشست. دختر مسلم را خواست. دست نوازش به سر و صورتش می ­کشید.

این دختر خانم نگاهی به آقا کرد، گفت : آقا مگر از کوفه خبر تازه ­ای آمده؟[3]



[1] الارشاد شیخ مفیدج2 ص54 و اخبار الطوال فارسی ص287 و تاریخ کامل ج 3 ص272

[2]  الارشاد شیخ مفید، ج2، 52 تا ص64 و تاریخ سیدالشهداء، شیخ عباس صفایی حائری، ص321 تا ص332

[3]  موسوعۀ شهادۀ المعصومین، ج2، ص132 و موسوعۀ کلمات الامام الحسین علیه السلام ص327 و بحارالانوار ج 44، ص363


٠٩:٠١ - سه شنبه ٢٨ مرداد ١٣٩٣    /    شماره : ٥٣٠٢٣    /    تعداد نمایش : ٩٨٩


نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





چند رسانه ای
کلیه حقوق این سایت متعلق به مدیریت ارتباطات و بین الملل مجتمع آموزش عالی فقه می باشد.