فارسی | عربی | اردو | English
سلام علیکم به سایت مبلّغان مجتمع آموزش عالی فقه خوش آمدید. لطفاً با درج نظرات خود در بخش نظرخواهی مطالب سایت ما را در ارائه خدمات بیشتر یاری فرمایید. با تشکر

صفحه اصلی فراخوان جشنواره تبلیغ نوین درباره پایگاه تبلیغ ناب نشریات تبلیغ کتابخانه تبلیغ خاطرات تبلیغی ارتباط با ما
صفحه اصلی > روضه ها > امام حسین علیه السلام > مصائب کربلا 


  چاپ        ارسال به دوست

شهادت حضرت ابوالفضل علیه السلام

موضوع : شهادت حضرت ابوالفضل علیه السلام

اهل بیت امام حسین علیه السلام از آن سفر پر خطرِ پر زحمتِ پر نتیجه و پر سود برای اسلام برگشتند. پررنج و زحمتش معلوم است. پر سودش را هم که می ­دانید. به قول شاعر که خوب گفته، می ­گوید:

زینب آمد شام را یکباره ویران کرد و رفت

فاتحه سلاطین بنی امیه را خواند. بلکه جلوتر و عقبترش را هم مفتضح کردند. حرفهایشان را هم زدند. مردم را روشن کردند. یک نفر از امام سجاد علیه السلام پرسید : آقا چه کسی در این مبارزه فاتح شد؟ فرمود : وقت نماز به اذان گوش کن، ببین چه کسی فاتح شد؟ ما فاتح شدیم یا یزید؟

از این سفر پر سودِ انقلابی برگشتند اما عده ­ای از خانمها هم نرفتند مانند ام سلمه، این خانم یک خانم بزرگی بوده. حتی در کمک کردن به امیرالمؤمنین علیه السلام گاهی دخالت کرده ولی در حدی که شارع اجازه می داده. نامه به کوفه نوشته به بصره نوشته.

«مفید» می­ گوید: بعد از اینکه عایشه حرکت کرد ام سلمه اشراف و رجال مکه را جمع و سخنرانی کرد.

بعضی روایات دارد که وقتی امام حسین علیه السلام کربلا می ­رفته ودایع را پیش ام سلمه امانت گذاشته بود. یک زن این طوری بوده. یکی هم ام البنین بوده، خیلی از خانمها بودند. من خیال می­ کنم این خانمهایی که مانده بودند، مخصوصاً آنهایی که در این سفر جوان هایی داشتند، بچه­ هایی داشتند، برادرانی داشتند. اینها شکنجه روحی ­شان خیلی کم نیست. آنها دیدند اما اینها شنیدند. ولی مادر مانند دیگران نیست که بشنود و بگذرد، مادرهایی که بچه­ هایشان مفقودالاثر هستند و جنازه ­شان نیامده، یا اسیر دارند، اینها نمی ­توانند خودشان را قانع کنند. شاید هر شب که درِ خانه صدا کند می ­گوید : بچه ­ام است. از آن خانم ­هایی که مانده بودند یکی ام البنین بود. دو تا پسرِ حضرت ابوالفضل علیه السلام هم با همین مادر بزرگ در مدینه مانده بودند.

یک نفر می­ گوید خدمت امام سجاد علیه السلام بودم دیدم آقا پسری را خیلی نوازش کرد عرض کردم: آقا، این آقا پسر چه نسبتی با شما دارد؟ فرمود : این پسرعموی من است. خانمها برگشتند برای ام البنین خبر آوردند. چهار پسر به کربلا فرستاده بود و هیچ کدام برنگشته بودند. با چشمش ندیده بود که ابالفضلش را کشته ­اند، یا دستش را قطع کرده­ اند، یا پسران دیگرش را کشته ­اند، ندیده بود. خبر داده بودند. دل مادر باور نمی­ کند، می ­داند یقین هم دارد اما دلش باور نمی ­کند. نوشته ­اند این خانم به قبرستان بقیع می­ آمد، این را از بی­بی فاطمه زهرا علیه السلام یاد گرفته بود. اما یک کار اضافه می ­کرد الآن در گلزارهای ما رسم شده شکلِ قبر درست می­ کنند برای مفقودالاثرها این خانم هم چهار تا قبر درست کرد، به نام چهار پسر می ­نشست وسط قبرها و گریه می ­کرد. هر کس از آنجا رد می­ شد، کنار بقیع، می ­ایستاد و به حال این خانم گریه می­ کرد، حتی مروان بن حکم هم آنجا می ­ایستاد[1]، نمی­ دانم گریه می ­کرد یا متأثر می ­شد. اجمالاً می ­گفت: این خانم حق دارد گریه بکند. آخر بچه­ ها، بچه­ های عادی نبودند.

حضرت ابوالفضل علیه السلام یک انسان عادی نبود جوان سی و چهار ساله ­ای که پیشانی ­اش پینه بسته بود و آثار سجده داشت. به او قمر بنی هاشم علیه السلام می ­گفتند. زیبا بود، شجاع بود، فاضل بود، با صفا بود، با وفا بود. در روایت داریم حضرت امام زین العابدین علیه السلام می فرماید خدا رحمت کند عمویم عباس را که شرطِ وفا را عمل کرد. تقریباً عرض می­ کنم تا آخر ایستاد، آخر سر او بود که شهید شد و آب هم نخورد. رفت داخل شط و با لب تشنه بیرون آمد.

«و قد مَلَکَ الفُراتَ و لم یَذُقهُ                  و جادَلَهُم علی عَطَشٍ بِماء»[2]

یکی از شعرا می ­گوید: با وجود اینکه مالک فرات شد اما یک قطره نچشید. با لب تشنه از فرات بیرون آمد.

این خانم می ­آمد آنجا می ­نشست، مرثیه می­ خواند. من دو خطش را معنا می ­کنم. می ­فرماید : «یا لیتَ شِعری اَکَما اَخبَروُا» : ای کاش می ­دانستم کلمه شعری (من این طور معنا می ­کنم) یعنی ای کاش دلم باور می­ کرد. ای کاش قلبم باور می ­کرد. ای کاش قلبم باور می ­کرد که دست عباسم را قطع کرده ­اند. آیا این طور است «اخبروا» یعنی : این طور است. «بِاَنَّ عبّاساً قَطیعُ الَیمینِ» عباس من دستش را قطع کرده ­اند.

بعد می­ فرماید: باز به من خبر آورده ­اند که با عمود آهنین به فرق پسرم زدند. اگر این خبر راست باشد، پسر من اگر دست در بدن داشت کسی نمی ­توانست به سرش عمود آهنین بزند. «لو کان سَیفُکَ فی یَدیک» پسرم، عزیزم اگر شمشیر دستت بود کسی جرأت نمی ­کرد نزدیک بشود.



[1] اعیان الشیعۀ، محسن امین، ج4، ص130 و ج8، ص389 و مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف، ص181 و المجالس الفاخرۀ فی مصائب العترۀ الطاهرۀ، سید شرف الدین، ص247

[2] الغدیر، امینی، ج3، ص3 و بعضی شخصیتهای بنی هاشم به نقل الغدیر ج3 ص3


٠٩:١٥ - سه شنبه ٢٨ مرداد ١٣٩٣    /    شماره : ٥٣٠٢٨    /    تعداد نمایش : ١١٧٩


نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





چند رسانه ای
کلیه حقوق این سایت متعلق به مدیریت ارتباطات و بین الملل مجتمع آموزش عالی فقه می باشد.