فارسی | عربی | اردو | English
سلام علیکم به سایت مبلّغان مجتمع آموزش عالی فقه خوش آمدید. لطفاً با درج نظرات خود در بخش نظرخواهی مطالب سایت ما را در ارائه خدمات بیشتر یاری فرمایید. با تشکر

صفحه اصلی فراخوان جشنواره تبلیغ نوین درباره پایگاه تبلیغ ناب نشریات تبلیغ کتابخانه تبلیغ خاطرات تبلیغی ارتباط با ما
صفحه اصلی > روضه ها > امام حسین علیه السلام > از کربلا تا شام 


  چاپ        ارسال به دوست

در مجلس ابن زیاد چه گذشت؟

موضوع : در مجلس ابن زیاد چه گذشت؟

کتاب­هایی چون ارشاد صفحه 114، لهوف سید ابن طاووس صفحه 200، بحار جلد 45 صفحه 115، منتخب طبری جلد 6 و ناسخ التواریخ نقل کرده­ اند: ابن زیاد در کوفه بعد از ورود اهل بیت مجلسی را در دارالإماره به عنوان جشن پیروزی برپا کرد. ورود مردم را آزاد گذاشت و فرمان داد سر بریدۀ حضرت سیدالشهدا را آوردند و پیش روی او گذاشتند و زنان و کودکان اهل بیت را فرمان داد وارد آن مجلس کنند. زینب کبری علیها السلام در حالی که کهنه ­ترین لباس خود را پوشیده بود، ناشناس وارد شد و در ناحیه ­ای نشست، کنیزان دورش را گرفتند. ابن زیاد گفت: این شخص کیست که در کناری نشسته و زنان همراه او هستند؟ کسی جواب نداد، تا سه بار، بار سوم یکی از کنیزان گفت: «هذِهِ زینب بِنتُ فاطِمة بِنتُ رَسولِ الله» این خانم زینب دختر فاطمه دختر پیغمبر خداست. ابن زیاد با بی ­حیایی گفت: «الحَمدُ للهِ الذی فَضَحَکُم وَ أکذَبَ» خدا را شکر می ­کنم که شما را رسوا کرد و سخنانتان را دروغ درآورد. زینب علیها السلام جواب داد: «إنَّما یَفتَضِحُ الفاسِق وَ یَکذِبُ الفاجِر وَ هُوَ غِیرُنا» فاسق رسوا می ­شود، فاجر دروغ می­ گوید و آن غیر ماست. ابن زیاد گفت: «کَیفَ رَأیتَ الله بِأخیکِ وَ أهلِ بَیتِک» کار خدا را نسبت به برادرت و اهل بیتت چگونه دیدی؟ زینب کبری علیها السلام فرمود: «ما رَأیتُ إلّا جَمیلا» ندیدم مگر زیبا و نیکو. «فَانظُر لِمَن الفَلَح یومَئِذٍ سَکَلَتکَ اُمُّک یَابنَ مَرجانَة» دقت کن ببین پیروزی امروز با کیست مادر به عزای تو گریه کند ای پسر مرجانه. ابن زیاد خشمگین شد، «وَ کَأنَّهُ هَمَّ بِها» گویا قصد قتل زینب کبری علیها السلام را کرد. «فَقالَ لَهُ عَمرِ ابنِ حُرِیث إنَّها إمرَأةٌ وَ المِرأةُ لاتُأخَذُ بِشئٍ مِن مَنطِقِها» عمر ابن حریث صدا زد: پسر زیاد، او زن داغدیده­ ای است و زن را به خاطر گفتارش مؤاخذه نمی ­کنند. ابن زیاد سپس به سر بریده نگاه کرد، در حالی که تبسم به لب داشت و در دستش چوبی بود که به لب و دندان سر بریده حمله کرد. زید بن ارقم که از صحابی رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم و پیرمردی بود، کنار ابن زیاد بود. صدا زد: چوبت را از این لب و دندان بردار. «فَوَ الله الذی لا إله إلّا هو» به خدایی که خدایی غیر او نیست، من خودم شاهد بودم دو لب پیامبر بر این دو لب قرار داشت و بی­ حساب آن را می ­بوسید. گریه­ کنان بلند شد که بیرون برود، ابن زیاد گفت: اگر پیر و خرفت نبودی گردنت را می ­زدم. زید گفت: پسر زیاد من پیامبر را دیدم که حسن را به دامن راست، حسین را به دامن چپ نشانده بود و دست به سر هر دو داشت و می­ گفت: خدایا هر دو و صالح المؤمنین را به تو سپردم. پسر زیاد بنگر با ودیعه­ رسول خدا چه می ­کنی؟ آن گاه ابن زیاد رو به حضرت سجاد علیه السلام کرد و پرسید این جوان کیست؟ گفتند علی بن الحسین. گفت مگر خدا او را نکشت؟ حضرت فرمود: «الله یَتَوَفَی الأنفُس حینَ موتِها» ابن زیاد گفت: جرأت و جسارت بر جواب من داری؟ فرمان داد او را بیرون ببرید و گردن بزنید. زینب کبری علیها السلام وقتی این فرمان را شنید، فرمود: پسر زیاد خون ­هایی که از ما ریختی برای تو بس است، دیگر کسی برای ما نمانده، اگر می ­خواهی او را بکشی باید مرا هم با او بکشی و در روایت آمده: زینب کبری علیها السلام زین العابدین علیه السلام را در آغوش گرفت و گفت: «وَ الله لا اُفارِقُهُ فَإن قَتَلتَهُ فَاقتُلنی مَعَهُ» به خدا قسم از او جدا نمی ­شوم، اگر می­ خواهی او را بکشی مرا هم بکش. ابن زیاد گفت: شگفتا از رَحِم، سپس دست از قتل حضرت برداشت.


١٥:٥٦ - دوشنبه ٢٠ آبان ١٣٩٢    /    شماره : ٤٠٨٠٦    /    تعداد نمایش : ٩٩٧


نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





چند رسانه ای
کلیه حقوق این سایت متعلق به مدیریت ارتباطات و بین الملل مجتمع آموزش عالی فقه می باشد.