فارسی | عربی | اردو | English
سلام علیکم به سایت مبلّغان مجتمع آموزش عالی فقه خوش آمدید. لطفاً با درج نظرات خود در بخش نظرخواهی مطالب سایت ما را در ارائه خدمات بیشتر یاری فرمایید. با تشکر

صفحه اصلی فراخوان جشنواره تبلیغ نوین درباره پایگاه تبلیغ ناب نشریات تبلیغ کتابخانه تبلیغ خاطرات تبلیغی ارتباط با ما
صفحه اصلی > روضه ها > امام حسین علیه السلام > از کربلا تا شام 


  چاپ        ارسال به دوست

ورود اهل بیت علیهم السلام به کوفه

موضوع : ورود اهل بیت علیهم السلام به کوفه

اهل بیت علیهم السلام را وارد کوفه کردند، وارد شام کردند، هر یک از جهتی مشکل بود. در شام مشکل بود برای اینکه مردم واقعاً نمی ­فهمیدند چون نمی ­فهمیدند خیلی بی ­ادبی می ­کردند.

واقعاً شادی می ­کردند، واقعاً شماتت می ­کردند. یا اینکه نی را آتش می ­زدند و از پشت ­بامها بر سر اهل بیت علیهم السلام می ریختند حضرت زینب علیها السلام در کوفه قبلاً مدتی بودند، با چه عزت و احترامی بودند. شاید هنوز زنهایی که به استقبال آمده­ اند همان زن هایی بودند که رفته بودند خدمت بی ­بی و مورد لطفش هم واقع شده بودند. اگر زینب علیها السلام حال این خانم را می ­پرسید افتخار می­ کرد که من رفتم و زینب علیها السلام حال مرا پرسید. حالا این خانم آمده، می ­دانید چکار می­ کند؟ جلو چشم زینب به بچه­ ها نان و خرما می ­دهد. انسان ممکن است مصائب را تحمل کند ولی در محلی که او را می­ شناسند احساس حقارت، بیشتر انسان را اذیت می کند.

مخصوصاً در زیارت ناحیه مقدسه است که دستهایشان را به گردنشان بسته بودند از این کوچه به آن کوچه سرِ کوچه­ ها، میدانها، تا رساندند به در دارالاماره ابن زیاد، اهل بیت علیهم السلام را وارد مجلس ابن زیاد کردند. از لطف خدا این بود که در قضیه کربلا کارهای خلاف عادی زیاد اتفاق افتاده است. خدا اِتمام حجت می کرده. یکی این بود، در تاریخ است وقتی اهل بیت علیهم السلام را  وارد قصر ابن زیاد کردند مثل اینکه دیوارهای قصر را با شال قرمز پوشانده بودند. سر را جلو ابن زیاد گذاشته، اهل بیت علیهم السلام را وارد کردند.

باز در تاریخ است یک آتشی در همان جا، به ابن زیاد حمله ­ور شد، بلند شد و فرار کرد. راوی می­ گوید: دیدم سر مطهر با صدای بلند گفت : کجا فرار می ­کنی؟ اگر از آتش دنیا فرار کردی از آتش جهنم نمی­ توانی فرار کنی.[1]

ابن زیاد با کمال غرور در مجلس نشسته، یک نفر سر مطهر را که دید و آن چوب خیزران را هم دید، گفت : بردار چوبت را، من خودم دیدم که پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم این لبها را می ­بوسید. بعد یک جمله گفت : ابن زیاد فردا حسین علیه السلام می ­آید، شفیعش پدرش رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم است. تو هم می­ آیی و شفیعت یزید است. پیرمرد این را گفت از مجلس بلند شد و رفت. از صحابه بود. ابن زیاد با آن غرور نشسته و اهل بیت علیهم السلام را وارد کردند، مجلس مجلسِ عام بود. همه طبقات بودند. لشکری، کشوری، بازاری، همه بودند. می­ خواست قدرت ­نمایی کند. اظهار شادی می ­کرد، اهل بیت علیهم السلام را به هم بسته بودند آن طوری که در روایت داریم. یک طرفِ طناب را به گردنِ زینب علیها السلام یا به دستش بسته بودند و یک طرف طناب را به گردن امام زین العابدین علیه السلام. این بچه­ ها که در این وسط نمی ­توانستند راه بروند کتک می­ خوردند. به این وضع، اینها را به قصر وارد کردند. بچه ­ها و خانم ­ها را در یک گوشه نشاندند اما بی ­بی خودش را مثل اینکه در بین زنها مخفی کرد. «و علیها اَرذَلُ ثِیابِها» : پست­ ترین و کهنه ­ترین لباسها را زینب پوشیده بود. چون هر چه قیمتی بود برده بودند. لباسی مانده بود که به چیزی نمی ­ارزید. ابن زیاد یک نگاهی به اهل بیت علیهم السلام کرد و تماشا نمود، دید خانمی خودش را مخفی می ­کند (بنابر یک نقل) یا یک خانمی نشسته، خیلی خودش را گرفته، خودش را شکسته نشان نمی ­دهد. مثل اینکه چیزی نشده. مثل اینکه در بزمی نشسته است. ابن زیاد از اینکه بی ­بی، خودش را نشکسته، ناراحت شد و گفت : «مَن هذِهِ المُتَکبِّرۀُ»؟ این زن متکبره کیست، خودش را گرفته است؟ یا گفت : «مَن هذِه المُتَنکِّرۀ»؟ اینکه خودش را ناشناس نشان می ­دهد کیست؟ کسی جواب نداد. دفعه دوم، سوم، یکی از زنها گفت : «هذه زَینَبُ بِنتُ عَلیٍ علیه السلام»: این زینب، دختر امیرالمؤمنین علیه السلام است.

نانجیب برگشت با زینب حرف بزند. شما حساب کنید در میان مصیبتهای کربلای امام حسین علیه السلام  خیال نمی ­کنم سخت ­تر از مرحله متصور بشود که زینب علیها السلام مورد خطاب ابن زیاد واقع بشود.

من خودم در روایت دیدم وقتی زینب علیها السلام می­ خواست از خانه بیرون بیاید، برود زیارت قبر رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم شب بیرون می ­آمد. امیرالمؤمنین علیه السلام خودش جلو می ­رفت شمع های مسجد را خاموش می ­کرد تا کسی قد و بالای زینبش را نبیند. اما حالا زینب علیها السلام  در مجلس ابن زیاد نشسته، ابن زیاد دارد با او حرف می­ زند. گفت : «زینب! کیفَ رَایتَ صُنعَ اللهِ باَخیک»؟ دیدی خدا با برادرت چه کرد؟ زینب علیها السلام  فرمود : «ما رَاَیت الّا جمیلاً» ما از خدا جز نیکویی و خوبی و احسان چیز دیگری ندیدیم. چیزی نشده است، مگر چه شده است؟ بعد ابن زیاد یک کلمه گفته که من نمی­ خواهم بگویم. بی­ بی در جوابش فرمود : «انما ... الفاسق و هوَ غیرُنا یابن مَرجانه».

اسم مادر ابن زیاد را برد، ابن زیاد خیلی تند شد. حتی مورخین نوشته­ اند مثل اینکه تصمیم گرفت دستور بدهد زینب علیها السلام را بکشند. یک نفر از جا بلند شد و گفت: ای امیر! این زینب زن است. همه هستی ­اش را از دست داده است شما چرا این طور از حرف او متأثر شده ­اید، ناراحت شده­ اید؟[2]

صورتش را زینب علیها السلام برگرداند و با امام سجاد علیه السلام حرف زد. خلاصه کار به جایی رسید که صدا زد جلّاد! حالا می­ خواهد انتقام زینب علیها السلام را هم از امام سجاد علیه السلام بگیرد.

گفت: جلاد بیا این جوان را هم گردن بزن. می ­دانید زینب علیها السلام چه کرد؟ کاری کرد که هم تعجب ابن زیاد را برانگیخت و هم نظرش را جلب کرد. این خانمی که خودش را در بین زنها مخفی کرده بود. (بنابر این نقل) یک وقت دیدند این خانم از جا بلند شد (تعبیرش یادم نیست) در میان این همه مردم، امام زین العابدین علیه السلام را در آغوش کشید و فرمود : ابن زیاد! آیا از خونهایی که از ما ریختی سیر نشدی؟ امروز اگر بخواهی این جوان را بکُشی باید اول عمه ­اش کشته بشود.



[1] مشابه این واقعه در تاریخ کامل، ج3، ص381، دارالفکر بیروت و در ناسخ التواریخ ج4، ص74 آمده است.

[2] بحارالانوار ج45 ص115 و العقیلۀ و الفواطم حسین شاکری ص35


٠٨:٤١ - سه شنبه ٢٨ مرداد ١٣٩٣    /    شماره : ٥٣٠٢١    /    تعداد نمایش : ١١٣٧


نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





چند رسانه ای
کلیه حقوق این سایت متعلق به مدیریت ارتباطات و بین الملل مجتمع آموزش عالی فقه می باشد.